شن بعدازآن دست رز را گرفت و او را از روی ماسههای ساحل جلو برد. رز متوجه شد که بیاختیار دست او را محکم گرفته است؛ نمیخواست ولش کند. غریبهای که همین دو روز پیش دیده بود، حالا تنها تکیهگاهش در این سرزمین بیگانه بود و رز به این نتیجه رسیده بود که بدون او احساس امنیت نمیکند. خوشبختانه شنلش همان نزدیکی افتاده بود. رز آن را از روی ساحل برداشت و دور خود پیچید. سرش را برگرداند تا ببیند چقدر راه آمدهاند. نوک صخرهها توی مه از نظر پنهان شده بود. حتماً خیلی با آنها فاصله داشت. رز آرزو کرد ای کاش سلست او را در حال پایینرفتن از صخره میدید. هر بار که یواشکی میرفتند تا از درختهای باغ سیب بچینند، سلست از رز بالاتر میرفت. دوستش از سقوط نمیترسید، از این میترسید که با بالانرفتن چه چیزی را ممکن بود از دست بدهد. ادعا میکرد بهترین سیبها نوک درخت میرویند. سلست سیبها را از درخت پایین میانداخت و رز همه را توی دامنش جمع میکرد، بعد دوتایی با هم سراغ کامرون میرفتند و اصرار میکردند با آنها برایشان تارت سیب درست کند. بعدازاین امکان نداشت رز از بالارفتن از درخت سیب بترسد.