میری اضافه بر بغچهٔ محشرش چشمهای شهلایی هم داشت، نگاهی هم که آدم را جذب میکرد. اما دماغش نه، گنده بود، واقعاً مایهٔ عذابش بود. وقتی میخواستم یک خرده کنفش کنم بهاش میگفتم: «بیشوخی، میری، دماغت از آن دماغهای مردانهست!» قصههای خیلی قشنگی هم بلد بود تعریف کند، مثل ملاحها از قصه خوشش میآمد. هزار داستان سر هم کرد اول برای اینکه من خوشم بیاید و بعد برای اینکه اذیتم کند. نقطه ضعف من این است که به قصههای خوب خوب گوش میدهم.