وقتی بار اول سروکلهی موش کور پیدا میشود، پسرک تنهاست، آنها کنار هم مینشینند و خیره میشوند به طبیعت. به نظر من طبیعت قدری شبیه زندگی است: گاهی ترسناک، اما همیشه قشنگ. آنها در گشت و گذارهایشان با روباه آشنا میشوند. برای یک موش کور، دیدن یک روباه هیچوقت خوشایند نیست. پسربچه پر از سؤال است. موش کور هم میمیرد برای کیک. روباه اما ساکت و خسته است، چون در زندگی لطمه خورده. اسب بزرگترین موجودی است که با آن برخورد میکنند و در عین حال آرامترین موجود. مثل خود ما، هر کدامشان یک جورند و نقطه ضعفهای خود را دارند. من میتوانم خودم را در هر چهارتایشان ببینم. شاید شما هم همینطور باشید.