تاج رن گرین راک زیادی تنگ بود. لبهی آن به شقیقههایش فشار میآورد و توی سرش فرو میرفت. رن که روی ایوان کاخ کنار خواهر دوقلویش ایستاده بود، سعی کرد ناراحتیاش را بروز ندهد. زیر پایشان سرزمینی که آن قدر برای پس گرفتنش تلاش کرده و سختی کشیده بودند گسترده بود. رن هنوز باورش نمیشد که این سرزمین متعلق به اوست. دست کم نصفش مال او بود. او و رز تصمیم گرفته بودند در سلطنت با هم شریک شوند.