مادرم در ده سال آخر زندگی حافظهاش را رفته رفته از دست میداد. او با برادرهایم در ساراگوسا زندگی میکرد. یک بار که به دیدنش رفته بودم دیدم که بچهها مجلهای به دستش دادند و او با دقت از اول تا آخر آن را ورق زد. بعد آن را از او گرفتند و مجله دیگری به او دادند که در واقع همان مجله اولی بود و او باز با همان دقت و علاقه آن را تا آخر ورق زد. کار مادرم به جایی رسیده بود که دیگر حتی بچههایش را نمیشناخت و آنها را بجا نمیآورد. او از نظر بدنی تندرست بود و برای سن و سالش خیلی هم پرتحرک بود. من پیش او میرفتم، او را بغل میکردم و مدتی کنارش میماندم؛ بعد از اتاق بیرون میآمدم و پس از چند لحظه دوباره نزد او برمیگشتم. او باز با همان حالت قبلی به رویم لبخند میزد.