با شانهام از میان گروه بههم فشردهای از مردان برای خودم راه باز کردم. یکی از آنها مشتی بهسوی دیگری حواله کرد. من جاخالی دادم. دعوایی درگرفت و من در آن میان بهسمت لبهی بندرگاه پرت شدم. یک بشکهی باز پر از برگ تنباکو از وسط دعوا قل خورد و بهطرفم آمد و کم مانده بود داخل آب بیندازدم.