انگار همه چیز داشت، ولی هنوز حس میکرد یک چیزی کم دارد. چند سال بعد یک روز صبح که ایستاده بود جلوی آینه، به خودش گفت: «این من نیستم. من بیشتر از اینهام.»و یکدفعه همهی کسبوکارش را فروخت و رفت به بوستون و همه را شگفتزده کرد. دست به کاری هم زد که هیچکس فکرش را نمیکرد: دوختن لباس مردانه. دگرگونی بزرگی بود، ولی همهی جان و دل آلن همین را میخواست و خودش را وقف آموختن ترفندها و ریزهکاریهای این کار کرد. سر سال دوم هم اولین جایزهی ملی لباس خودش را گرفت. کار به همینجا ختم نشد و در اندک زمانی بوتیک او در برابر همهی طراحان مد و لباس آمریکا قد علم کرد و برایشان بدل به رقیبی جدی شد. راهی که جن و آلن پیمودند قالبهای ذهنی معمول ما را در مورد راههای رسیدن به موفقیت درهم میشکند. برای اینکه به یک ستارهشناس سرشناس بدل شوید راه معمول این است که در رشتهی مرتبط دکترا بگیرید و توی یک دانشگاه حسابی فوقدکترا را هم تمام کنید و بعد تازه بیفتید به تدریس، نه اینکه در بیستویک سالگی بچه بیاورید و توی حیاط خانه تلسکوپ علم کنید.»