چه مریض باشی چه نباشی، شبها پنجرهها مثل آینه عمل میکنند. قبلترها، به دوستانم انعکاس جنازهها را نشان میدادند: اسکلتهایی که دیگر یک ذره گوشم هم دورشان نیست، اندامهای داخلیشان که دارند از قفسهی سینه بیرون میافتند، خون که از دهانشان جاری میشود. از فکر اینکه آنها هم اینطور خواهند شد به خودشان میلرزیدند و نوک انگشتهای خود را روی سطحی که اینطور آنها را مجذوب کرده بود میکشیدند. تشخیصهای جدید، قرص، سوزن و درمانهای جدید دیگری که دوست نداشتند دوباره به زندگیشان رخنه کند. بازتاب آنها در آینه به حقیقت زندگیشان تبدیل شده بود.