وقتی راه میافتیم نگاهی به جولیت میاندازم تا ببینم در چه حالی است. برای لحظهی کوتاهی دستپاچه میشوم، نمیدانم دارد گریه میکند یا قطرات باران است که بر صورتش میلغزد. امیدوارم حالش خوب باشد. دلم طاقت دیدنش را در این وضع ندارد. ای کاش لازم نبود این کار را بکند. حالا که شهروندان را به خانههایشان رساندیم، دوباره میدویم و با سرعت به سمت ساختمانها میرویم. این فقط مقصدی میانراهی به سمت مقصد اصلیمان بود. هنوز به میدان جنگ هم نرسیدهایم. آنجایی که مردان و زنان ساکن اُمگا هر چه در توان دارند میگذارند تا جلوی سربازان سازمان احیا را در قتل عام شهروندان بیگناه بگیرند. اوضاع قرار است خیلی بدتر از اینها شود. کنجی ما را از لابهلای ساختمانهای فروریخته پیش میراند. حس میکنم داریم به میدان نبرد نزدیک و نزدیکتر میشویم چون ویرانی بیشتری به چشم میخورد. ساختمانهایی نیمهویران و آتشگرفته که اسباب و اثاثیه داخلشان همهجا پخش شده. مبلمان تکهپاره، چراغهای شکسته، لباس و کفش و جنازههایی که زیر پا ماندهاند. ساختمانها تمامی ندارند و هر چه پیشتر میرویم مناظر دردناکتر میشوند.