مامانبزرگ میگوید: «شیرمان تمام شده.» پاکت خالی شیر و لیوان پر از قهوهی داغش را تکان میدهد. تیپی میگوید: «خب بروید و بخرید.» مامانبزرگ دماغش را چین میدهد و سیخونکی به پهلوی تیپی میزند. میگوید: «خودت میدانی که نمیتوانم هم بیاورم.» بلند میخندم؛ مامانبزرگ تنها آدم روی کرهی زمین است که هیچوقت معلولیتمان را به رسمیت نشناخته. من و تیپی به هر جانکندنی خودمان را به مغازهی سرِ خیابان میرسانیم که دو بلوک آنطرفترمان است. همانطور که به جاهای دیگر میرویم: به سختی و آرام با هم؛ دست چپ من، دور کمر تیپی، دست راستم به عصای زیرِ بغلم. تیپی هم درست برعکس من. به فروشگاه که میرسیم، نفس هردویمان بند آمده. و هیچکدام دلمان نمیخواهد پاکت شیر را تا خانه بیاوریم. تیپی میگوید: «کاش از این به بعد خودش کارهایش را بکند.» لحظهای میایستیم و به نردههایی زنگزده تکیه میدهیم.