وینستون دستش را که روی دستگیره گذاشت متوجه شد دفترچه روی میز باز مانده. «مرگ بر برادر بزرگ» از بالا تا پایین صفحه خودنمایی میکرد، با حروفی آنقدر درشت که از آن سر اتاق هم خوانا بود. حماقتی ازش سر زده بود که در تصور هم نمیگنجید. اما پی برد حتی وقتی دستخوش هراس بود دلش راضی نشده بود تا مرکب خیس است دفترچه را ببندد و کاغذ کرمرنگ را لک بیندازد.