باوجود این تلخیهای زودگذر، من در خانهام خوشبخت بودم، هر چند جای خالی چیزی در زندگیمان احساس میشد. آیا احساس تنهایی میکردم؟ شاید؛ بااینحال، فرصت کمی برای فکرکردن به تنهاییام داشتم. هر روز صبح مادرم به من درسِ خواندن و نوشتن میآموخت. مرکب را با سنگ آسیاب میکردم تا مایهی خمیرمانند سیاه و براقی به دست آید و مادرم با حرکات نرم و زیبای قلمش یادم میداد چطور حروف را بنویسم. از درسهایی که یادم میداد لذت میبردم، ولی کلاسهای مورد علاقهام کلاسهایی بودند که با پینگئو داشتم. نقاشیام بد نبود، قلابدوزیام افتضاح بود، اما عاشق موسیقی بودم. چگونگی درهمتنیدن ملودیها احساسی را در من برمیانگیخت که قادر به توضیحش نبودم، حالا میخواست حس تارهای ساز زیر انگشتانم باشد یا آوازی که بر لبانم جاری میشد. از آنجا که شاگرد دیگری نبود تا وقت کلاس را به خود اختصاص دهد، خیلی زود نواختن فلوت و قانون را یاد گرفتم و هنوز چند سال بیشتر نگذشته بود که از پینگئو هم جلو زدم. به مناسبت تولد پانزدهسالگیام مادرم فلوتی کوچک از سنگ یشم سفید به من هدیه داد و من آن را داخل کیفی ابریشمی میگذاشتم و از کمرم آویزان میکردم و همهجا با خودم میبردمش.