فهمیدهام که اعتمادبهنفس و عزتنفس پایینم باعث میشود نسبت به دیگران ظالمانه رفتار کنم. از آنجا که خودم را دوست ندارم، نمیتوانم عشق کسانی را که واقعاً عاشقم هستند درک کنم. در نتیجه آنها را آزمایش و امتحان میکنم: حتی اگر این کار را انجام بدهم، باز هم دوستم داری؟ این کار را چطور؟ و این کار؟ حتی وقتی طرف مقابل من را میبخشد، باز هم نمیتوانم بخشش او را درک کنم، و وقتی من را رها میکند و میرود، خودم را با این «واقعیت» که هیچکس نمیتواند دوستم داشته باشد، عذاب و دلداری میدهم. لعنت به این عزتنفس پایین. دیگر نمیخواهم روابطم را پیچیده کنم. از اینکه نمیتوانم شادی و رضایت را در لحظهی حال پیدا کنم و مدام با وسواس به گذشته نگاه میکنم، یا از روابط جدیدم انتظارات بالا دارم خسته شدهام. اما اگر دلیلش اعتمادبهنفس پایین باشد، نمیدانم باید به کدام سمت حرکت کنم. به جایی رسیدهام که دیگر نمیتوانم تفاوت بین دوست داشتن و دوست نداشتن کسی را تشخیص دهم. از اینکه مدام در جنگل گم شده باشم و هیچ راهحلی نداشته باشم، خسته شدهام، از اینکه تا این حد ارادهام پایین است و بسیار ضعیف هستم.