مکاتب فکری و جنبشهای سیاسیای وجود دارند که در پی زدودن فرهنگ بشر از زنگارهای امپریالیسم هستند، تا آنطور که مدعیاند آنچه بهجا بماند تمدنی خالص و اصیل و بهدور از گناه باشد. این ایدئولوژیها در بهترین حالت سادهانگارانه و در بدترین حالت ویترین پرزرق دروغینی هستند برای ناسیونالیسم خشن و تعصب و خشکمغزی. شاید بتوان ادعا کرد که بعضی از بیشمار فرهنگهایی که در آغاز تاریخِ ثبتشده ظهور کردند منزه و بهدور از گناه بودند و سایر جوامع در آنها تأثیر مخربی نداشتند. اما از آن آغاز به بعد هیچ فرهنگی، و قطعاً هیچیک از فرهنگهای موجود در کرهی ارض نمیتواند به طور مدلل چنین ادعایی داشته باشد. تمامی فرهنگها، حداقل تا حدی، میراث امپراتوری و تمدنهای امپراتوری هستند و هیچ جراحی آکادمیک یا سیاسی نمیتواند این میراث را از آنها جدا کند، مگر اینکه بیمار را بکشد.
مثلاً رابطهی عشق و نفرت میان جمهوری مستقل هند امروز و هند تحت حکومت بریتانیا را در نظر بگیرید. تسخیر و اشغال هند به دست انگلیس به بهای جان میلیونها هندی تمام شد و باعث تحقیر و استثمار بیامان صدها میلیون نفر دیگر بود. اما بسیاری از هندیها با شور و اشتیاقی شبیه نوکیشان، افکار و اندیشههای غربی مثل حق تعیین سرنوشت و حقوق بشر را پذیرفتند و هنگامی سرخورده شدند که انگلیسیها از پایبندی به ارزشهای اعلامکردهی خود، یعنی اعطای حقوق برابر به بومیان هندی بهعنوان اتباع انگلیس یا اعطای استقلال سر باز زدند.