وقتی سرم را بلند کردم، دیدم که اشکهایم پارچهی سفید و نازک لباسش را خیس کردهاند. تازه آنوقت بود که متوجه شدم لیوای فقط جامهی زیر به تن دارد، حتماً از خواب پریده و با عجله سراغم آمده بود. قلبم تندتند میزد، هر چند پیشازآن هزار بار در لباسپوشیدن به او کمک کرده بودم. سعی کردم با گوشهی آستینم لباسش را خشک کنم. دستم که به لیوای خورد قلب او هم تندتر زد و بازوهایش را محکمتر دور من حلقه کرد و آتش به جانم زد. سالها دوستیمان در یک لحظه به باد رفت؛ جوری به هم نگاه میکردیم که انگار اولین بار است همدیگر را میبینیم. لیوای دیگر آن پسر جوانی نبود که با او دوست شده بودم، همان کسی که همیشه با من شوخی میکرد و سربهسرم میگذاشت. تماس دستهایش آتشی در من شعلهور میکرد و نگاهش نفسم را بند میآورد. دستم را بلند کردم تا چند تار موهای سیاهش را از صورتش کنار بزنم که آشفته روی ردای سپیدش رها شده بودند. لبهایم از هم باز شدند. لیوای با چشمانی به تیرگی آسمان نیمهشب به دهانم نگاه کرد، بعد خم شد و محکم و در عینحال با ملایمتی آرزومندانه مرا بوسید. نفس عمیقی کشیدم. از بدنش بوی پاکیزگی به مشام میرسید که با عطر گلهای حیاط در هم آمیخته بود.