سرانجام دستخوشِ نهایتِ انزوا هیچکس نمیتوانست به یاریِ همسایهاش چشم امید داشته باشد و هر کس با مصایبش تنها بود. اگر یکی از ما، برحسب اتفاق میکوشید سفرهی دلش را باز کند یا از احساسش چیزی بگوید، پاسخی که میگرفت ـ حالا هر چه بودـ اغلب میآزردش. آنوقت درمییافت خودش و مخاطبش راجعبه دو موضوع مختلف حرف میزنند.