برادر بزرگم در تاریکی قبل از سپیدهدم به خانه میآید، زمانی که حتی ارواح هم استراحت میکنند. بوی فولاد و زغالسنگ و کوره میدهد. بوی دشمن میدهد. بدن لاغرش را تا میکند و از پنجره عبور میدهد و پاهای برهنهاش روی بوریاها بیصداست. باد داغ بیابانی پشت سرش به داخل اتاق میوزد و پردههای شلوول را به خشخش وامیدارد. دفتر طراحیاش روی زمین میافتد و او آنقدر سریع آن را با پایش به زیر تختش هل میدهد که انگار مار است. کجا بودی، دارین؟ در سرم شجاعت پرسیدن این سؤال را دارم و دارین آنقدر به من اعتماد دارد که جوابم را بدهد. چرا همهاش غیبت میزنه؟ چرا، وقتی بابابزرگ و مامان بزرگ بهت احتیاج دارن؟ وقتی من بهت احتیاج دارم؟ تقریبا دو سال است که هر شب دوست داشتهام این سؤال را بپرسم. هر شب شجاعتش را پیدا نکردهام. فقط یک برادر برایم باقی مانده. نمیخواهم مرا هم مثل بقیه محرم خود نداند. ولی امشب فرق میکند. میدانم در دفتر طراحیاش چی کشیده. میدانم چه مفهومی دارد. «نباید بیدار باشی.» زمزمهی دارین مرا از افکارم بیرون میکشد. حس ششم گربهها را دربارهی تله دارد... این را از مادرمان به ارث برده. درحالیکه چراغ را روشن میکند، در تختم مینشینم. فایدهاین دارد خود را به خواب بزنم.