زمانی که کودک بودید و زندگی را با حالتی آمیخته از ترس و حیرت مشاهده میکردید را به خاطر دارید؟ زندگی جادویی و هیجانانگیز بود؛ کوچکترین رویدادها باعث هیجان فراوان شما بودند. چمن یخزده، پرواز پروانه، یک برگ یا سنگ عجیب بر روی زمین؛ شما را به کلی مسحور میکرد.
زمانی که اولین دندانتان افتاد، آکنده از هیجان شدید؛ چون این رویداد به شما نوید داد که پری دندان همان شب به دیدارتان خواهد آمد. شما هم برای رسیدن شب جادویی کریسمس لحظهشماری میکردید! قطعاً نمیدانستید که چگونه ممکن است بابا نوئل در عرض یک شب به دیدار همه کودکان روی زمین برود، اما ... در هر حال او همیشه این کار را انجام میداد و هرگز شما را از خودش ناامید نکرد.
گوزن شمالی قادر بود پرواز کند، حیاط خانه پر از پریهای کوچک بود، حیوانات خانگی همچون انسان بودند، اسباب بازیها شخصیت خودشان را داشتند، رؤیاها به حقیقت میپیوستند و شما میتوانستید ستارگان را لمس کنید. قلب شما پر از شادی و نشاط بود، تخیلات شما حد و مرز نداشتند و حقیقتاً باور داشتید که زندگی؛ جادویی است!