مامان و بابا من و تیپی را برای مدرسه آماده میکنند، انگار دارند آپولو هوا میکنند. هر روزمان پر از قرارهای برنامهریزی شده است. قرار است روانشناس، دکتر و دندانپزشکمان را ببینیم. مامانبزرگ موهایمان را رنگ میکند و ناخنهایمان را سوهان میکشد تا برای حضور باشکوهمان در ملاءعام آماده شویم. مامان میگوید: «عالی میشود.» انگار نه انگار دارند بیسلاح و بیپناه در قفس شیرها رهایمان میکنند. بابا هم لبخند نصفهنیمهای میزند.