با هم از میان ردیف ستونهای تالار که گویی تمامی نداشتند گذشتند. نگهبانهایی که حیوانهایشان کنار پایشان بودند با بیتفاوتی ردشدن آنها را تماشا میکردند. ببرهای سفید در سایههای تالار میپلکیدند و دو گرگ، یکی خاکستری و دیگری سیاه، قدمبهقدم همراه رن میآمدند و دندانقروچه میکردند. اگر رن آنقدر وحشت نکرده بود، بابت تربیت خوبِ آنها به تور تبریک میگفت. عاقبت به سکوی شاهنشین رسیدند که تخت بلورین باشکوه و عظیمی روی آن قرار داشت. قندیلهای بلورین که از اطراف تخت بیرون زده بودند شبیه شمشیرهای شیشهای بودند، اما رن نه به زیبایی و شکوه تخت شاهی توجه کرد، نه به خرس قطبی بزرگی که یک طرف تخت خوابیده بود. در عوض نگاهش به پادشاه الریک افتاد که بر تخت تکیه زده بود. تالار سلطنتی کاخ گرینستاد پر از انواع جانوران وحشی بود، بااینحال الریک فلسینگ از همهٔ آنها خطرناکتر به نظر میرسید. کت دنبالهدار سیاهش سوزندوزیهای ظریف نقرهای داشت که در نور ملایم شمع میدرخشیدند. مویش به رنگ گندم طلایی بود و فقط یک رگه موی سیاه مانند جوهر که بر کاغذ سفید ریخته باشد وسط آن به چشم میخورد. زیر چشمهای آبی یخیاش سایه افتاده و نگاه خیره و تندوتیزش مستقیم به رن دوخته شده بود.