«سرور من، تكرار میكنم، هرگز كسی را به چنين كاری تحريك نكردهام. مگر ناقصالعقل به نظر میرسم؟» حاكم، با خندهای مشئوم، به آرامی جواب داد: «نخير، به نظر نمیرسی. بسيار خوب، قسم بخور كه چنين كاری نكردی.» زندانی كه تازه دستش باز شده بود با عجله پرسيد: «به چه چيزی میگوييد قسم بخورم؟» حاكم جواب داد: «به زندگانی خودت قسم بخور. زمان قسم خوردن به آن واقعآ نزديك شده؛ چون حتمآ میدانی كه زندگیات به نخی بسته است!» زندانی پرسيد: «سرور من، مبادا فكر كنی كه تو آن را به نخی بستهای. اگر اينطور فكر میكنی، در اشتباهی.»